تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

عروسک مسافر

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۳۷ ب.ظ

یک روز فرانتس کافکا نویسنده ی فرانسوی، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختر بچه‌ای افتاد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد: عروسکم گم شده...

کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد: امان از این حواس پرت,گم نشده,رفته مسافرت! دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد: از کجا میدونی؟ 

کافکا هم می گوید:

برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه... دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه؟ 

کافکا می‌گوید: 

نه,توی خانه‌ست. 

فردا همین جا باش تا برات بیارمش...

کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه می‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است. این نامه‌ نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه می‌دهد و دخترک در تمام این مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ عروسکش هستند. 

در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند این ماجرای نگارش کتاب «کافکا و عروسک مسافر» است. 

اینکه مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شادکردن دل کودکی کند و نامه ها را "به گفته همسرش دورا" با دقتی حتی بیشتر از کتابها و داستان هایش بنویسد, واقعا تأثیرگذار است.

«او واقعا باورش شده بود."اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم بستگی به صداقتی دارد که به آن بیان می شود." امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟ 

این دوّمین سوال کلیدی بود! و او(کافکا) خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود. پس بی هیچ تردیدی گفت: چون من نامه رسان عروسک ها هستم. 

(کافکا دارای دکترای حقوق بود اما هرگز به وکالت نپرداخت. روحیات لطیفش این اجازه را نمی داد. او در اثر سل در جوانی در گذشت. وی از بزرگ ترین نویسندگان جهان است.)

کافکاوعروسک مسافر

جامعه‌یی که در آن راه‌های طولانی، راه‌های کم‌رفت و آمد و خلوتی شده، جامعه‌یی که در آن هیچ‌کس حوصله‌ی صبر و شکیبایی برای به دست آوردنِ هدفی را ندارد، جامعه‌یی استتوسی ست. جامعه‌یی که برای رسیدنِ به هدف، فقط به اندازه‌ی خواندنِ همان سه خطِ بالای استتوس‌ها زمان می‌گذارد! جامعه‌ی مبتلا به 

«فرهنگِ سه‌خطی»!

ما مردمی شده‌ایم لنگه‌ی پینوکیو، که دوست داریم طلاهای‌مان را بکاریم تا درختِ طلا برداشت کنیم. مردمی که دنبالِ گلد کوییست و پنتاگون و شرکت ‌های هرمی...‌ی مشابه می‌افتند، یک جای کارِشان لنگ می‌زند. آن جای کار هم اسم‌اش 

«فرهنگِ شکیبایی» است.

فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید اگر نوشته‌یی بیش‌تر از سه سطر شد، نخوان! فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید راهِ رسیدن به هدف چون درست است، طولانی است, پس یا بی‌خیال‌اش بشو یا سراغِ میان‌بُر بگرد!

فرهنگِ سه‌خطی است که نزول‌خوری دارد، اختلاس دارد، دزدی دارد، بی‌سوادی دارد، رشوه دارد، تن‌فروشی دارد، حق‌خوری و هزار جور دردِ بی‌درمانِ دیگر دارد. فرهنگِ سه‌خطی است که این همه آدمِ بی‌کار دارد. 

آدم‌های بی‌کاری که توقع دارند یک ساعت در روز کار کنند و ماهی چند میلیون درآمد داشته باشند!

برای درکِ عمقِ فاجعه‌یی که بر سرِ فرهنگِ ما آمده، نیازی نیست خیلی جای دوری برویم. به همین فیس‌بوک که نگاه کنیم، همه چیز دست‌مان می‌آید. وقتی که کسی می‌نویسد: «اوه! طولانی بود، نخوندم!» یا «سرسری یه نیگاه انداختم, با کلیّتش موافقم!» یا 

«چه حوصله‌یی !» یا 

«لایک کردم، ولی نخوندم!» 

و... 

یعنی یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمی‌رسد. 

آن پُل، همان فرهنگِ شکیبایی ست.

جامعه‌یی که همه چیز را ساندویچی می‌خواهد، در مطالعه, سه خط استتوس برایش بس است. 

در دوستی؛ از آشنایی تا .... نیم ساعت طول می‌کشد.

در ازدواج؛ بین عشق و نفرت‌اش ده ثانیه زمان می‌برد.

در سیاست؛ بینِ زنده‌باد و مُرده‌بادش، نصفِ روز کافی ست.

در کار؛ از فقر تا ثروت‌اش یک اختلاس فاصله دارد.

در تحصیل؛ از سیکل تا دکترای‌اش یک مدرک آب می‌خورد.

در هنر؛ از گم‌نامی تا شهرت‌اش به اندازه‌ی یک فیلم دو دقیقه‌یی در یوتیوب است!

.

فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد چیزی را نخوانده، بپسندم. 

موضوعی را نفهمیده، تحلیل کنم. 

راهی را نرفته، پیش‌نهاد بدهم. 

دارویی را نخورده، تجویز نمایم. 

نظری را ندانسته، نقد کنم... 

فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد به هر وسیله‌یی برای رسیدن به هدف‌ام متوسل شوم. 

چون حوصله‌ی راه‌های درست را "که طولانی‌تر هم هست" ندارم.!

صبور و شکیبا باشید.

نظرات (۱۱)

  • قلم بانو
  • سلام...
    همه اش را خواندم. آخه مشکل اینجاست که نویسنده ها هم جز کپی پیست کردن کاری نمی کنند، جز رونویسی...
    خیلی کم شده اند آدم هایی که برای نوشتن مطالعه کنند، آن هم مطالعه خووووووووووووب.
    بعد آنوقت آنقدر همه عجله دارند و آنقدر دیر به آدم سفارش کار می دهند که از آن طرف وقت مطالعه ای نمی ماند...
    زندگی خیلی سرعت گرفته.
    مطمئن باشید وقتی یک نویسنده سر وقت و حوصله بنویسد، خواننده اش هم می خواند.
    البته بنده جزو آدم هایی هستم که فعلا ترجیح می دهم به این سرعت کاری نداشته باشم...
    پاسخ:
    سلام ورحمت الله
    بله خواننده های حرفه ای که هم اهل مطالعه اند و هم منابع خوب را خوووووووب می شناسند

    دقت نظر شما اثبات شده است
    ممنون
  • عارف ـــــ
  • چقدر خوب بود این پست
    اشک منو دراورد
    پاسخ:
    واقعا پر بود از انسانیت
    فکر میکردم ما چقدر حاضریم برای شادی یک انسان , یک کودک وقت صرف کنیم
  • مهدی صنعتی
  • امان...
    امان از این فرهنگ سه خطی...
    پاسخ:
    امان....

    ممنون
    دنیای داده هایی که از سر و کولمان بالا می رود!
    دنیای آدم هایی که همه چیزشان روی دایره است!
    دنیای ما آدم هایی که نمی دانیم چه می خواهیم!
    دنیای ...

    باید خودمان را از این منجلاب بیرون بکشیم....
    پاسخ:
    اشاره خوبی بود
    گاهی خیلی دانستن +عمل نکردن بلای جان می شود
    هم خیلی سخت است هم خیلی آسان
    انسان بودن را می گویم
  • انــــــ ـار
  • دل رئوف مرد جوان تحسین برانگیز است.
    بعضی ها حتی برای بچه های خود هم این قدر وقت نمی گذارند...!
    پاسخ:
    دقیفا

    قلب انسانی فراتر از دین است
    این تبدیل شدن به آدم های سطحی واقعا فاجعه است...
    پاسخ:
    همیشه از معمولی بودن بیزار بودم
  • عــ ـاکـ ـف ...
  • این کتاب های کافکا ،
    بنده رو یاد تاریخ ادبیات محترم دبیرستان میندازه !!!!
    انـــــقدر شاعرای خارجی کتاب داشتن که ..... !
    ما بیچاره شدیم تا حفظ شدیم :/
    در نتیجه من صرفا اسم این آقا رو با کتاباشو می دونستم :)
    الان اولین باره که با متن کتاب مواجه شدم !
    مرسی :)
    پاسخ:
    این هم یک نوشته دیگر از ایشون

    من پیوسته از تو گریخته ام 
    و به اتاقم ، کتابهایم ، دوستان دیوانه ام
    و افکار مالیخولیائی ام پناه برده ام
    قبول دارم که کله شق بودم
    اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چیز بودی :
    اول آنکه در این ارتباط بی تقصیری 
    دوم آنکه من مقصرم
    و سوم ، با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی 


    کامل نخوندم اما لایک کردم:))
    پاسخ:
    الان با سر برم تو دیوار
    کاملا خوندم و لایک کردم :)
    پاسخ:
    این شد حرف حساب
  • بانو ایرانی
  • عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود
    عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی
    پاسخ:
    خیلی هم عالی بود
    چقدر خوب بیان کردین این معضل اساسی رو..
    واقعا صبر،خیلی مهمه...
    خدا خودش گفته، واستعینوا باصبر و الصلاة
    یعنی صبر و نماز کمک کار مان..دوتا کمکی که خدا بارها تو قران درکنار هم ازش نام برده.
    پاسخ:
    بله
    جناب کافکا هم خوب عمل کرده بودند به نیمی از این ایه
    صبر در برخورد با کودک
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی