تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۹۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تالیفیه» ثبت شده است

سقای آب و ادب

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۰ ق.ظ

عباس عباس 

من به طفیلی حسین آمده ام وبه عشق حسین زیسته ام .من آمدم که عاشقی رابه تجلی بنشینم من آمدم که دوست داشتن را معنا کنم اما آسمان عشق حسین بلند تر از آن است که پرنده عاشقی چون من بر آستان عظمتش بال ارادت بساید .بزرگترین موهبت خدا در حق من این است که به من رخصت داده تا حسین رادوست داشته باشم وعاشق حسین باشم .

عباس مَشک را بردوش می اندازد دودست به زیر آب می برد وفرا می آردتا پیش روی چشم عجبا این تصویر اوست یا حسین ؟!

عباس سکینه 

عباس برای حسین فقط یک سردار نیست یک فرمانده نیست یک پرچمدارهم نیست عباس,عمود لشکر خیمه حسین است .نه عباس,عمود خیمه وجود حسین است اگر عباس بشکند پشت حسین می شکند واگر عباس بیفتد حسین از پا می افتد .

عباس بقیه الله جبهه حسین است اما اینهمه را نمی تواند یکجا به عباس بگوید .

فقط گفته است عباس تو علمدار لشکر منی تو اگر نباشی هیچ کس نیست .



سقای آب و ادب

نوشته سید مهدی شجاعی

  • سا قی

خودزنی

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۴۸ ق.ظ

ماجرا خیلی ساده بود

من فقط رفتم تا عطر بخرم

آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.

هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..

ce parfum est costume pour vous

یعنی این عطر خیلی به شما می آید!

بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.

گفتم نه

اشتباه میکنید

این عطر اصلا به من نمی آید!

لطفا عوضش کنید.

شیرین باشد و خنک!

با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.

موقع رفتن گفت ببخشید:

اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.

خندیدم و زدم بیرون.

درست میگفت بنده ی خدا...

اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.

به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....

اصلا ولش کن

من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.

مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!

یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!

یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!

من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.

شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...

نمیدانم

اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!

کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..

تو چرا نمیروی از من!؟

هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!

اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد این حرف ها را بزند.

هر چند میدانستم اما رفتم

میدانی.... .

خودزنی فقط این نیست که

چاقو برداری و بیفتی به جانت

یا خودت را به در دیوار بزنی

یا چه میدانم

با سر بروی توی شیشه!

گاهی گوش دادن یک آهنگ

پیاده روی در یک خیابان

یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر


از خودزنی هم خود زنی تر است... .

تو چرا نمیروی از من؟! .


به قلم علی سلطانی


  • سا قی

چای ذغالی

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۱۷ ب.ظ

دلت هوس چای ذغالی کرده بود. 

بهانه خوبی بود تا ساعتی را در باغ قدم بزنیم به هوای جمع کردن چوب های شکسته و شاخه های خشک. 

کنار هم بودیم ،شانه به شانه. صدای خانواده هایمان به گوش نمی رسید اما هنوز آرام با من سخن می گفتی. گفتم: می خواهم فریاد بزنم عاشق توام. گفتی: آرام!!! عاشقانه را فریاد نمی زنند. گفتم: اینجا کسی نیست ،منم و تو. گفتی:برگهای درختان را نمی بینی که خبرهایی را که باد آورده گوش به گوش می رسانند. هر دو سکوت کردیم. می خواستیم ببینیم باد چه می گوید که برگها را چنین به وجد آورده. داشت از موهای بافته دختری می گفت که ... اخم کردی . فهمیدم نباید گوش کنم.

می دانستم جز تو هیچ دختری مجاز نیست به من نزدیک شود حتی در حد یک توصیف باد آورده . سر سفره نذری عزیز ، وقتی مامان از نجابت دختر دایی تعریف می کرد به عمد آش را روی لباسم ریختی تا مجبور شوم آنجا را ترک کنم وبعد خودت لباسم را شستی و اتو کشیدی.

و حالا نکند باد خبر عاشقانه های ما را جایی بگوید. مقابلم ایستادی نگاهت را به نگاه آمیختی ، چشمهایت همه عاشقانه های دل من را فریاد می زد .باد دیگر نمی وزید،برگها خیره به نگاه تو نگاهمان می کردند. وحالا من می خواستم بگویم چشم هایم را بستم و حالا فقط قلبم می تپید.

نشد چوب زیادی جمع کنیم. آتش را دیگران به پا کرده بودند و من دویدم تا چای را دم کنم.

گل چای را برای تو ریختم که دستم به چوب نیم سوخته ای گرفت. دستم سوخت اما چای تو از دستم نریخت. گل چای را باید تو می خوردی.

مگر می توانستی چایی را بخوری که دست مرا سوزانده. 

به سرعت سیب زمینی را پوست کندی و روی دستم گذاشتی.سوزش دستم افتاد.

گل چای را کس دیگری خورد و تو هیچ وقت چای ذغالی نخوردی.

و حالا بعد سالها هر بار که باد می وزد قلبم آتش می گیرد. 

  • سا قی

از سیاست متنفرم

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۴ ب.ظ

بدترینِ بی‌سواد ها، بی‌سوادِ سیاسی‌ است.

او نه می‌شنود، نه می‌بیند

و نه در رخدادهای سیاسی مشارکت می‌جوید

او نمی‌داند که هزینه ‌های زندگی، قیمت لوبیا، ماهی، آرد، کرایه ‌خانه، کفش و دارو، همگی به تصمیمات سیاسی گره خورده‌اند.

او چنان ابله است که سینه ‌اش را پیش‌ کشیده، با افتخار اعلام می‌کند:

"از سیاست متنفرم".


چنین سبک ‌مغزی به این امر واقف نیست که تن‌ فروشان، کودکانِ خیابانی، دزدان و حتی تبهکارترینِ تبهکاران که همان سیاست‌مداران فریب‌کارند- این غلامانِ فاسدِ شرکت‌ های چند‌ ملیتی،

همه از خلال همین "جهالتِ سیاسی‌"ست که زاده می‌ شوند.


نوشته: برتولت برشت

  • سا قی

اسپرسو

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۵ ب.ظ

هنوز فرق دوغ آبعلی با سایر دوغ ها را نمی دانستم که مرا به کافه ای شیک دعوت کردی.

پیشخدمت که آمد مبهم ترین سوال زندگی ام را پرسید.

ترک

فرانسه

اسپرسو؟

اسپرسو!! که من به اشتباه اسم تو شنیدم.

چقدر به چشمهای من که از تعجب گرد شده بود خندیدی و چقدر تکرار کردی اسپرسو ، اسم تو...

اسپرسو را بدون شکر خوردم و تو زیر زیرکی نگاه می کردی تا طعمش کامم را تلخ کند. 

گفتی شکر بریز نمی تونی بخوری.

گفنم شکر ریختن کار شماست بانو. ومن با شیرینی نگاهت اسپرسو را سر کشیدم. حالا این چشمهای تو بود که از تعجب گرد شده بود ومن بودم که می خندیدم.

سالها از آن ماجرا گذشته و من هر شب یک فنجان اسم تو را برای خودم می ریزم و به آسمان خیره می شوم . در انبوه ستارگان دنبال نگاه تو می گردم که قهوه ام را شیرین کند.

اما خبری نیست . تو راست می گفتی 

اسپرسو خیلی تلخ است.

  • سا قی

پروانه سفید

شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ق.ظ

جشن تولد چهارده سالگیم بابام دستم رو گرفت و من رو به زیر زمین خونمون برد وگفت: "حالا وقتش رسیده که چیز مهمی رو بهت نشون بدم، این یه راز بزرگه"

من هیچ وقت اجازه نداشتم به زیر زمین برم، واسه همین همیشه فکر می کردم که تو زیرزمین خونمون یه نقشه گنج یا یه راه مخفی وجود داره، اما وقتی بابام در زیر زمین رو باز کرد، دیدم که اونجا کلکسیونی از پروانه های کمیاب رو جمع کرده. بابام که انگار دیدن اون پروانه ها همیشه واسش تازگی داشت، سیگارش رو روشن کرد و به من گفت: "حیرت انگیزه، نه؟ دوست داری بی نظیرترینشون رو ببینی؟" گفتم: "البته!" 

آستین هاش رو بالا زد و شروع کرد بین کلکسیونش گشتن. در همون حال هم سیگارش رو دود می کرد و پروانه های رنگارنگ رو نشونم می داد و از اون ها و نحوه شکارشون می گفت. تا اینکه بالاخره پروانه ای که مد نظرش بود رو پیدا کرد، ولی اون پروانه معمولی ترین پروانه ی کلکسیون بابام بود، با بال های سفید که هیچ طرح خاصی نداشتن. چند دقیقه خیره موند به اون پروانه، بعد سیگارش رو انداخت کنار و گفت: "خودشه، می بینی؟ حرف نداره، شاید به نظر ساده بیاد اما این با همشون فرق می کنه، این یکی خودش بی هوا پیداش شد، واسم رقصید، دلبری کرد و بعد بال زد و رفت، من بلافاصله تور شکارم رو برداشتم و افتادم دنبالش. من پروانه های زیادی داشتم، از همه رنگ و از همه نوع، اما واسه این یکی خیلی تلاش کردم، مدت ها دنبالش دویدم، واسش جون دادم، این یکی من رو به نا کجا برد، این یکی بدجور گمم کرد


روزبه معین


پ ن: صیاد تو بودی که دل از من نبریدی

        معلوم شد آزاد و گرفتار کدام است


  • سا قی

هبوط

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۰ ب.ظ

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود:

اول گفتند زنی از اهالیِ جورجیا، همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحلِ فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروتِ کروکیِ جگری. تنها اشکال‌اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطانِ سینه می‌گرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل‌اش را نداشتم. 

بعد، موقعیتِ دیگری پیشنهاد کردند: پاریس، خودم هنرپیشه می‌شدم و زنم مدلِ لباس. قرار بود دو دخترِ دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها در نه سالگی در تصادفی کشته می‌شود. گفتم حرف‌اش را هم نزنید. 


بعد، قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله‌های پایینِ شهرِ ناپل زندگی کنیم. توی دخمه‌ای عینِ قبر. امّا کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. 

حالا کلودیا، همین که کنارم ایستاده است، مدام می‌گوید که خانه، نورِ کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال، خالی است. امّا من اهمیتی نمی دهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف.


کلودیا اما این چیزها را نمی‌داند. بچه ها هم نمی‌دانند...


نویسنده: مصطفی مستور

  • سا قی

گمگشته

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۶ ق.ظ

یا من الیه یهرب الخائفون


اولین باری بود که زیارت امام رئوف روزیمان شده بود و سنم از شش سال تجاوز نمی کرد .روز آخر سفر قرار شد از بازار مشهد سوغاتی بخریم.دستم در دست مادرم بودوهمه چیز خوب پیش می رفت.از کنار مغازه ها می گذشتیم.ویترین هر مغازه برای عده ای جذاب بود وبرای من جذابیت دستان گرم مادر و نگاه مهربانانه اش از همه بیشتر بود. شاید اواسط بازار بود که ویترین پر زرق و برق اسباب بازی فروشی نگاه و دستانم را از مادرم جدا کرد.خودم هم نفهمیدم چطور جدا شدم.تا به خود آمدم خود را تنها میان انبوه جمعیت ،انبوه مغازه ها،انبوه اسباب بازیها و...یافتم. همه چیز بود، اما مادرم نبود. ترسیدم. شاید چون همه چیز بود ترسیدم .بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم جاییکه همه چیز هست ،رنگارنگ ،پر زرق و برق و...باید ترسید.

ترسیده بودم ، بدنم می لرزید واشکهایم چون دو رود کوچک از بلندای گونه ام سرازیر بود. نمی دانستم چه باید بکنم .ندای از درون می گفت باید باسرعت دور شوی باید فرار کنی از آنجا که همه هستند جز مادرت باید بگریزی و من گریختم.

یادم هست هنوز گریه هایم به هق هق نرسیده بود که صدای مادرم را شنیدم، آغوشش را باز کرده بود برای من.خودم را در بغلش انداختم.دیگر ترسی نبود چون مادرم بود.

وباز امروز بعد سالها هنوز بزرگ نشده ام هنوز جلوه های این بازار هزار رنگ دست مرا از دستان تو جدا می کند و هنوز روزی هزار بار گم می شوم . سنم بیشتر شده وکمی هم قد کشیده ام. اما هنوز هم ابایی ندارم که فریاد بزنم ،گریه کنم و به سوی تو بگریزم، 

یا من الیه یهرب الخائفون


 خدایا زمین خورده ام. یدالله را بگو  بلندم کند،دستم بگیرد،بفشارد.

می گویند قران ناطق علی است. من نفهمیدم شب قدر شب نزول قرآن است یا عروج آن.


  • سا قی

یاغی نیستم

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۷ ب.ظ

روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضو گرفتن بودند که شخصی با عجله آمد؛ وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد...

با توجه با این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛ قبل از اینکه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود!


به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد. از او پرسید : چه می‌کردی؟

گفت: هیچ!

فرمود: تو هیچ کار نمی کردی!؟

گفت: نه! (می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم، کار بیخ پیدا می کند)!

آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی!؟

گفت: نه!

آخوند گفت: من خودم دیدم داشتی نماز می خواندی...!

گفت: نه آقا اشتباه دیدید!

سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟


گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین!


این جمله در مرحوم آخوند (رحمة الله علیه) خیلی تأثیر گذاشت؛ تا مدت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند، ایشان با حال خاصی می فرمود: من یاغی نیستم!

پ ن:خدایا ما خودمون هم می دونیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم... نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست!

فقط اومدیم بگیم که: خدایا ما یاغی نیستیم!

بنده ایم!

اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده

لطفا همین جمله را از ما قبول کن

  • سا قی

نون و کتاب

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۸ ب.ظ

یک دانشجوی افغانی میگفت زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون رفتیم کافه نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم


حرف از حکومت و اوضاع بد افغانستان شد که استادم حرف جالبی زد که همواره توی ذهنم نقش بست.


استادم گفت: فکر نکن برای کشورها قرعه کشی کرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب این حکومت گیرشون اومده و مردم افغانستان بد شانس بودن و به این روز افتادند، بلکه هر ملتی حکومتی که سزاوارش هست رو میسازه و اتفاقا مردم سوئیس حقشون داشتن حکومتی اینچنین هست و افغان ها هم لیاقتشون بیشتر از اینی که دارند، نیست.

دوستم میگفت: کمی احساس تحقیر کردم، به همین خاطر پرسیدم: افغان ها چه کاری باید انجام دهند تا تغییر کنند؟


استاد فنجون قهوه رو از کنار دهانش پائین آورد و لبخندی زد و گفت:


هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب میخواند، تو اگر یک افغانی را دیدی از طرف من بهش بگو چنانچه مردم کشورت سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد.


پ ن: کاری به صحت و سقم ارقام ندارم اصلا شما به جای افغانستان بخوانید ایران.حرف اصلی این است که ما دچار سوء هاضمه مغزی هستیم!!

یا غذا به مغزمان نمی دهیم یا اگر خوراکی هم هست ناسالم است و مسموم.

  • سا قی