تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

گِل خواری

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ

فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.

عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟

مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی. در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.

عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.

عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکن، خود را معطل می کرد.

عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟ نه! این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!

این داستان یکی از حکایت های زیبای مولوی در مثنوی معنوی است. مولوی با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که به گمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدند که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کنند، کاسته می شود. 


پ ن۱:ضمن تسلیت فرا رسیدن ایام فاطمیه فردا ان شاالله همه با هم در حرکتی فاطمی مقابل ظلم می ایستیم. 

پ ن۲:خیلی شرمنده که این مدت نه به روز بودم و نه سر زدم بهتون،واقعا گرفتار بودم و التماس دعا دارم.


نظرات (۱۳)

ما از همین الآن لباس های راهپیمایی را آماده کردیم.
فردا جواب تهدید ها را مقتدرانه می دهیم، نه معتدلانه...

در باره داستان: یعنی قدیم ندیم ها عطارها قند فروش هم بودند؟!
پاسخ:
تازه روغن هم می فروختند
ان شاءالله که رفع گرفتاری شده باشه،، موفق و موید باشید
  • ....همنشین عقل ....
  • احسنت خیلی زیبا بود
  • فرناز فرزان
  • سلام
    خیلی زیبا بود
  • مــ. مشرقی
  • عجب داستان بینظیری!ممنون.
    نشنیده بودمش.
    عالی بود...

    احسنت...
  • قاسم صفایی نژاد
  • چقدر خوب بود این تمثیل
    سپاس
    حکایت های مولوی واقعا زیبا هستند.


    ان شالله گرفتاری تون رفع بشه به بهتربن وجه.
    عجب...
    خیلی داستان جالبی بود.
    ممنونم
    یاعلی
  • خادم امام زمان عج الله
  • دعای حضرت داود علیه السلام در تمحید خداوند
    مروى است که داود علیه السلام چون این تحمید را خواندند به او خداى عزّ و جلّ وحى فرستاد: به تعب انداختى فرشتگانى را که موکّل بر تو هستند جهت محافظت کردن تو و نوشتن‏ نامه اعمال تو. زیرا که ثواب این دعا بسیار است و باید که همه ایشان آن را بنویسند و دعا این است:

    اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ دَائِماً مَعَ دَوَامِکَ وَ لَکَ الْحَمْدُ بَاقِیاً مَعَ بَقَائِکَ وَ لَکَ الْحَمْدُ خَالِداً مَعَ خُلُودِکَ وَ لَکَ الْحَمْدُ کَمَا یَنْبَغِی لِکَرَمِ وَجْهِکَ وَ عِزِّ جَلَالِکَ یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِکْرَامِ‏.



    با سلام و صلوات خداقوت و باالله التوفیق
    سلام

    مطلب خوب شما در کانال انقلابیست منتشر شد

    خدا قوت

    https://telegram.me/enghelabist
    خوب بود
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی