تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

مرگ پدرم

يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۲ ب.ظ

مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد ازاین‮که پدرم مرد، من تنها، توی خونه‮ش بودم. خونه‮ش در آرکادیا بود و من که نزدیک‮ترین کس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنیتا به سرم زد که به خونه‮ش سر بزنم .

مراسم کفن‮ودفن تموم شده بود، برای همین هم هیچ‮کدوم از همسایه‮ها من‮رو نمی‮شناختند. رفتم توی آشپزخونه، از شیر یه لیوان آب برا خودم ریختم و خوردم. بعد اومدم بیرون دیگه نمی‮دونستم چه کاری می‮تونم بکنم. توی حیاط یه شیر آب بود بازش کردم و شروع کردم به آب دادن باغچه. همون‮طور که اون جا وایساده بودم، می‮دیدم که پرده‮ها کنار می‮روند و بعد همسایه‮ها یکی یکی از خونه‮هاشون میان بیرون. یک زن از خیابون رد شد و اومد تو پرسید:   - شما هنری هستید؟

جواب دادم که هنری هستم.

- چند سالی بود که ما پدر و مادرتون رو می‮شناختیم.

بعد شوهرش آمد و گفت :

- مادرتون رو هم می‮شناختیم.

من خم شدم، شیر آب روبستم و گفتم:

- اگه دوست دارین می تونیم بریم تو.

اون‮هاخودشون رو معرفی کردند تام و تلی ملیر. بعد رفتیم داخل خونه.

- چه‮قدر شبیه پدرتون هستین !

- بله اینو زیاد می‮شنوم.

- روبه‮روی هم نشستیم و هم دیگه رو نگاه کردیم.

زن گفت:

- آ ... پدر شما چه‮قدر نقاشی داشته . نقاشی دوست داشت نه؟

-  آره این‮طور به نظر می‮رسه.

- اون نقاشی آسیاب بادی یه، توی غروب آفتاب چه‮قدر قشنگه .

-  اگه می‮خواین می‮تونین برش دارین .

- واقعاً؟

زنگ در به صدا در اومد، دوتا همسایة دیگه بودند، گیبسون‮ها.           اون‮ها هم گفتندکه سال‮ها درهمسایگی پدرم زندگی کرده بودند، بعد خانوم گیبسون گفت:

- شما چه‮قدر شبیه پدرتون هستین!

- هنری اون نقاشی آسیاب بادی روداد به ما.

- چه خوب. من عاشق اون نقاشی اسب آبی‮ام .

-  می‮تونین برش دارین خانم گیبسون .

-  راست می‌گین؟

-  آره، حتما

زنگ دوباره به صدا دراومد ویک زوج دیگه وارد شدند. درونیمه باز گذاشتم. بعد مردی سرش روآورد تو:

- من داگ هودسن هستم، خانومم رفته سلمونی .

- بیایید تو آقای هودسن .

بقیه هم داشتند می‮رسیدند. اون‮ها که بیشترشون زن و شوهر بودند، شروع کردند به پرسه زدن توی خونه .

- خیال دارین این‮جا رو بفروشین؟

- فکر کنم بفروشمش .

- این جا محلة خوبیه .

- بله، می‮بینم.

- آ.. قاب اون تابلو چه‮قدر قشنگه. ولی نقاشیش چنگی به دل نمی‮زنه.

- می‮تونین قاب رو بردارین.

- با نقاشیش چه کار کنم؟

- بندازنش دور.

بعد به دور و بری‮ها نگاه کردم:

- لطفاًً هر کس هر تابلویی رو که دوست داره بر داره.

اون‮ها هم همین کار رو کردند. چیزی نگذشت که دیوار خالی شد .

- این صندلی هارو لازم ندارین؟

- نه، فکر نکنم .

دیگه حتی رهگذرهایی که از جلوی خونه رد می‮شدند هم سرشون رو می‮انداختند میومدند تو. اون‮ها دیگه زحمت معرفی کردن خودشون رو هم نمی‮کشیدند. یه نفر با صدای بلند پرسید:

- این کاناپه چی؟ لازمش دارین؟

- نه لازم ندارم .

کاناپه هم رفت از خونه بیرون. بعدنوبت به میز گوشة آشپزخانه و صندلی‮ها شد.

- هنری شما این‮جا توستر دارید؟

توستر روهم بردند.

- این ظرف‮هارو هم که لازم ندارین، دارین؟

- نه .

- این سرویس نقره چی؟

-  نه .

-  اگه این فنجون‌های قهوه وهم‌زن رو هم لازم ندارین، ببرمشون.

- ببرینشون .

یکی از خانم‮ها در قفسة آشپزخونه رو باز کرد:

- این میوه‮ها رو چی؟ فکر نکنم تنهایی بتونین از پس شون بر بیاین.

-  خیله خب. هر کس می‮خواد می‮تونه یه کم بر داره فقط سعی کنین به همه یه اندازه برسه .

-  من توت فرنگی‮هارو می خوام !

-  من هم انجیرهارو !

- من هم مربا رو می‮برم !

- آدم‮ها میومدند، می‮رفتند و با آدم‮های تازه برمی‌گشتند.

خانه داشت کم کم پر از آدم می‮شد. از توالت صدای کشیدن سیفون اومد و بعدش صدای شکستن ظرفی از آشپزخونه.

-  بهتره این جارو برقی رو نگه دارین. برای آپارتمان‮تون به درد می‮خوره.

- باشه نگهش می‮دارم.

-  توی گاراژ یه مقدار وسایل باغبونی هست لازم‌شون که ندارین؟

-  چرا، اون‌ها به دردم می‮خورن .

-  برا اون‌ها پونزده دلار به‮تون می دم .

-  باشه .

مرد پونزده دلار به‮م دادو من کلید گاراژ رو دادم به‮ش . چیزی نگذشت که صدای ماشین چمن زنی که داشت کشیده می‮شد به اون طرف خیابون بلند شد .

-  هنری پونزده دلار برای اون همه وسیله واقعاً مفت بود ارزش اون‮ها خیلی بیشتر بود .

من جواب ندادم

-  ماشین رو چه‮طور؟ مال چهار سال پیشه .

-  فکر کنم ماشین رو نگه می‮دارم.

-  حاضرم پنجاه دلار هم به‮تون بدم.

-  فکر کنم ماشین رو نگه می‌دارم.

یه نفر فرش اتاق جلویی رو لوله کرد و برد بعد وقتی که دیگه چیز دندون‮گیری باقی نموند ه بود یکی یکی رفتند . فقط سه چهار نفر مونده بودند که اون‮ها هم زیادنموندند. شلنگ آب، تخت‮خواب، یخچال، اجاق گاز و یه حلقه کاغذ توالت، تنها چیزی بود که باقی مونده بود .

- از خونه اومدم بیرون و در گاراژرو بستم. من داشتم در گارژ رو قفل می‮کردم که دوتا پسر بچة اسکیت‮سوار جلوی خونه وایسادند .

- اون مرده رو می‮بینی؟

-  آره.

- باباش مْرده .

اون ها اسکیت‌کنان رفتند. بعد من شلینگ آب رو بر داشتم. شیر رو باز کردم و باغچه رو آب دادم .


پ ن: و برای این ایام

امان از یتیمی...


در عزاداریهاتون دعایمان کنید


 

نظرات (۱۲)

  • ωـاره بانـפּ
  • بسیار زیبا و غم انگیز

    التماس دعا
  • مــ. مشرقی
  • الهی... خیلی قشنگ بود.
    بیشتر ب تفاوت رسم ایرانی ها و خارجی ها نگاه کردم
    واقعا چقدر ما خوبیم...
  • حامد عبدالهی
  • بنظر من کسی که بدون بعد از مرگ چی در انتظارشه، از مرگ ناراحت نیست
    ولی خب درد سختیه دور شدن از عزیزان...
  • فرناز فرزان
  • سلام
    داستان غم انگیزی بود...
    التماس دعا
    داستانش جالب بود اما تلخ.
    ایام رو تسلیت میگم.التماس دعا
    یاعلی
    یتیمی دردبی درمان همین
    داستان جالبی بود..
  • คຖē Şhērlฯ
  • خداکنه قدرایتطور موقعیت هارو بدونیم.
  • คຖē Şhērlฯ
  • التماس دعا
    یاد یه فیلمی افتادم که فقط یه بار نشونش داد
    همیشه منتظرم یه بار دیگه ببینمش
    متاسفانه هیچ اسمی ازش خاطرم نمیاد
    زنی بود که بخشید و بخشید و بخشید....
  • ....مسعود ....
  • قصه حقیقیه؟
    پاسخ:
    داستانی است اثر بوکفسکی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی