تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

جشن تولد

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۴۰ ب.ظ

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویچیتای کانزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»

باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.

روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.

از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شانملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند. ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»

_ «پدرت کجاست؟»

_ «رفته.»

جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست. ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟ اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم.برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!»

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»

آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.



پ ن : البته امروز تولدم نیست ولی خوب نزدیکه دیگه .

تاریخ دقیق قبلا در مشخصات ذکر شده.

در ضمن پیشاپیش از تبریکات خشک و خالیتون سپاسگذارم ولی لطفا هدایای نقدی محبت کنید تا ما هم به حال و روز کارخانه ارج دچار نشیم. بعد از نچرخیدن سانتریفیوژها چرخ اقتصاد داره روی خر خره ما می چرخه ظاهرا.


پی نوشت شما رو از اصل داستان غافل نکنه!!!


نظرات (۸)

سلام علیکم
یک روزهایی را باید بگذاریم برای اینکه حال بقیه راخ وب کنیم، وقتی حال بقیه خوب باشد، حال ما هم خوب می شود حتما...
اگر ما قدم برداریم برای شادی دل بقیه، خدا هم جبران می کند برایمان. قطعاً

دعا می کنم هدیه امسال تولدتان را از دست صاحب این روزها، کریم اهل بیت
بگیرید...

آدم اگه فقط یه نفرو داشته باشه که بهش محبت کنه و روش اثر بذاره ،بهتره تا اینکه هزار نفر به درد نخور دور و برت باشن.

تولدتونم مبارک :)
شما جشن تولد بگیرید، اسم ما رو هم حک کنید روی کیک!
ما هم قول می دهیم آینه مروارید نشان بخریم تا با گذر عمر موی سپید خودتان را با کمکش بشمرید!
ما مهربانیم کلا :)

خدا عمری عریض و و طویل بهتان بدهد


سلام تولدت مبارک
ان شالله هر ارزویی داری بهش برسی و عاقبت بخیر شی :)
  • رفاقت به سبک شهید
  • پیشاپیش تولدتون مبارک
    سلام مومن. جزاکم الله خیرا

    طاعاتتون قبول

    دیدم هی خصوصی میایید میگید بیا فلان جا ها...نگو خبری بوده(لبخند)
    تولدتون مبارک...کیک ما هم مثل شمع های روت می مونه(لبخند)

    ان شاء الله تا آخر عمرت زنده باشی(لبخند)

    عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
    یاعلی
    سلام وتبریکات فراوان
    ایشالله عمرطولانی وباعزت داشته باشید
    برچسب هشتاد داستان برای عشق به زندگی توجهم رو جلب کرد...
    موفق باشین
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی