تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

مرد ژولیده

يكشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۴۷ ب.ظ

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.

زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد.

وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.

زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن!

در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه  مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد...!

زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم، مشکلی پیش آمده؟


زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.


مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!


زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم!


سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید!


مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!!


خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای!


زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود...


فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود...


 وقتی احساس غربت و تنهایی می کنی، یادت باشد که خدا همین نزدیکی هاست . 

نظرات (۷)

من عاشق داستانک هستم واز خوندنش لذت می برم.میشه از مطالبتون در وبلاگم استفاده کنم.ممنون
پاسخ:
بله بفرمایید

مال ما که نیست که اگر هم بود باز مجاز بودید
  • ریش قرمز (میلاد)
  • زیبا و جالب بود [گل]
    پاسخ:
    ممنون
  • منور الفکر
  • من مرد شریفی نیستم
    اما
    به موقع رسیدم انگار...!
    پاسخ:
    ...

    شما که قطعا شریفید و حضورتون اینجا به موقع
  • پرواز سپید
  • سلام. همیشه رهایی از بدی از یه نقطه کوچیک آغاز میشه.مثل حر که اول فقط از حضرت زهرا سلام الله علیها شرم کرد و به امام حسین علیه السلام جواب پس ندادو شد انچه شد..
    پاسخ:
    احسنت گریز زیبایی بود
    خدایا
    یک عمر در زندان نفس زندگی کرده ام، میشود از زندان به در شوم و پناهم دهی؟
    پاسخ:
    اگر ازاد شوید گره از کار کی باز خواهید کرد؟؟؟
    کسی که از زندان نفسش آزاد میشه! هر دم و بازدمش می تونه حیات بخش باشه!
    پاسخ:
    کلامتون کاملا حقه
    کسیکه نور بشه قطعا نور میده

    ولی باید در معرض قرار بگیره . بین این همه از بزرگانی که از زندان نفس,رهیده اند عده ای فقط بار خود را بسته اند و معدودی از اطرافیان را
    اما یکی مثل حضرت امام رحمت الله فقط ۲۵۰هزار شاگرد به مقصد رسیده شهید تحویل میدهد
    متوجه منظورم می شوید یا نه...
    الهی هیچ وقت برایمان لحظه ها زوددیرنشود
    واینکه خداحبلالوریدکافیست مابه اواعتمادداشته باشیم
    متاسفانه من نوعی وشایدخیلیامثل من معنی توکل راازیادبرده اند
    ویامعنی اینکه اعتمادبه حضرت حق یعنی رسیدن به حقیقت
    به قول ایت االله بهجت خداکافیست خداباقیست
    پاسخ:
    الهی
    باید همیشه آماده بود
    باید مانند مسافر لب جاده منتظر بود
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی