خرقه سالوس
درویش بهرامی مردی کوتاه قد بود با سری کوچک و موهایی تنک. ویژگی هایی که با هر کدامش به راحتی می شد نشانی یک ناشناس را در جمع پیدا کرد.اما نشانی او راهی بود که لاجرم از سبیل های پر پشتش می گذشت. و من هیچ گاه فراموششان نمیکنم.
شاید همین سبیلهای پرپشتش باعث شده بود که مسولیین او را از کلاس رفتن منع کرده بودند و او هر روز به مدرسه می آمد و در دفتر می نشست. بعد از ظهر ها که با پدرم به مدرسه می رفتم فرصت مناسبی بود که دزدکی سبیلهایش را نگاه کنم و وقتی با پدرم صحبت می کرد می توانستم نزدیکشان بنشینم و صدایش را هم بشنوم ،صدایی که خیلی دوست داشتم بدانم از آن فیلترهای پر حجم چطور رد می شود.
همکاری درویش و پدرم در مدرسه موجب شده بود که پدرم گاه گاهی حرف های درویش را نقل قول کند. از ذکر و وردی که قطبشان به او داده بود تا رقص های صوفیانه محافل خصوصیشان.
مردم داری درویش و چهره خاص و ذکر و وردهای مدام و مجالس و محافل خاص و...همه و همه باعث شد تا پای من را به حسینیه شریعت باز کند. واین در حالی بود که من17-18ساله بودم و در کتب عرفانی نکاتی درباره طریقت و شریعت و سلوک و...خوانده بودم.
و پدرم از باب اینکه نکند مجلس ناصوابی باشد با هزار اما و اگر حاضر شد از درویش رخصت حضور در جلسات را بگیرد. البته من می توانستم در پس پرده خودم کنجکاوی چندین ساله پدرجان را ببینم.
نمیدانم اولین جلسه حضورمان در شب دوشنبه بود یا پنج شنبه اما یادم هست که جلسه بانماز جماعت شروع شد و بعد با خواندن سفرنامه یکی از اقطاب گذشته و ابیاتی از حافظ و شاه نعمت الله ولی ادامه پیدا کرد و در پایان فقرا به دست بوسی جناب شریعت مشرف می شدند.
اما آنچه برای جلسه اول بسیار جالب بود نه آن حجم وسیع سبیلها بود که یکجا میدیدم بلکه حالتی بود که به فقرا در هنگام خواندن اشعار دست میداد و به نعره ای مستانه!ختم می شد.
چند جلسه از حضورمان گذشته بود وهنوز از حلقوم مبارکمان نه نعره ای درآمده بود و نه چای و نقل جلسه فرو رفته بود.که با اصرار از پدرم خواستم که از درویش بخواهد که از جناب شریعت بخواهد که وقتی برای طرح خواسته هایم از ایشان بگیرد.و پدر خواست و درویش خواست و خواسته ام در باب ملاقات خصوصی اجابت شد.
روز ملاقات چند نفری از جمله درویش بهرامی در اتاق حاضر بودند و من مقابل جناب شریعت نشستم و سوالاتی پرسیدم. مثلا پرسیدم شما که خود را مرید امیرالمومنین علیه السلام می دانید چرا در شب جمعه به جای شعر و سفرنامه ،دعای کمیل نمی خوانید و...؟
سوالهایی که هرکدامش چشم غره های درویش بهرامی را به همراه داشت و در پاسخ هریک صدای جناب شریعت بلند تر و رنگ رخساره اش برافروخته تر می شد. تا آنجا که درویش با اشاره دست فهماند که بس است بلند شو وبرو بیرون. و اینگونه دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس...
البته حسینیه شریعت در بهمن 84در پی درگیری مردم با دراویش در قم تعطیل شد وبعدها با خاک یکسان گردید. و امیدوارم فتنه اخیر هم با حضور مردم وصلابت نیروهای انتظامی ختم به خیر گردد.
با اجازتون این متنتون رو کپی کردم و برای دوستانم فرستادم:)
یاعلی