تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

قورباغه در کلاس

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ب.ظ

قورباغه توی کلاس وَرجه وورجِه میکرد. آقای افتخاری گفت: قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.

قاسم گفت: آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم.

آقای افتخاری گفت: ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون.

ساسان گفت: آقا اجازه؟ ما هم میترسیم.

آقای افتخاری گفت: بچه ها! کی از قورباغه نمیترسد؟!

من گفتم: آقا اجازه؟ ما نمیترسیم.

آقای افتخاری گفت: کیف و کتابت را بردار و گمشو از کلاس برو بیرون!

گمان میکنم که محمود مَرا لو داده باشد، و گرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!


پ ن: منم سه تا قورباغه داشتم که می بردم سر کلاس البته قورباغه های من پلاستیکی بودن ، ولی قدرت پرششون موقع درس دادن معلم زیاد بود!!!

نظرات (۱۴)

قسمت آخر منظورتون اون قورباغه‌های پلاستیکی بود که زرد و سبز داشتن و یه مدت زیاد بود؟ :)
پاسخ:
رنگهای مختلف داشت و پشتش رو فشار میدادی می پرید.
من یادم از این موشهای پلاستیکی سیاه داشتیم که وقتی محکم به سمت دیوار پرتش میکردی قشنگ له له میچسبید یه بار زدیم سقف کلاس دیگه نتونستیم جداش کنیم همون موقع ناظم اومد که انضباط بده خدا خدا میکردیم پایین نیاد بعد اون هم معلم دینی داشتیم که ایشون متاسفانه بیماری قلبی داشتن ما توی اون ساعت از ترس فقط به یه نقطه خیره شده بودیم واقعا اگه میدیدش کار به بیمارستان میکشید
  • مــ. مشرقی
  • معلم اینجوری مچ میگیره ها :)))
    معلم باهوشی بوده:)
    قورباغه ی پلاستیکی قابل تحمله اما مارمولک پلاستیکی هم از نظر من چندش اوره:)
    داستان خوبی بود
    یاعلی
    سلام برادر
    هوش معلم منو یاد اون داستان انداخت که سه چهارتا دانشجو با ماشینشون در ایام امتحان رفتن سفر...
    وقتی برگشتن دیدن از یکی از امتحانات جا موندن
    به استاد به دروغ گفتن ما به امتحان میرسیدیم اما ماشینمون بین راه پنچر شد و نرسیدیم لذا به ما فرصت دوباره بدید
    استاد فرصت داد و هر کدومشون رو در اتاقی جدا نشاند و برگه امتحان را به دستشان داد
    برگه فقط یک سوال داشت:
    کدام لاستیک ماشین پنچر شده بود؟
    یادش به خیر منم داشتم ....
  • رفاقت به سبک شهید
  • پی نوشت واقعیت داشت ؟ برای شما بود ؟
    ای وای بیچاره معلم ها :)
    ولی داستان خیلی خوب بود
    پاسخ:
    بله 
    متاسفانه
    خدا بیامرزد معلم تاریخمان را حتی سر کلاس جلسه معارفه هم برای قورباغه ها گذاشت
    آخ داستان های منوچهر احترامی..
    این داستانش را خوب یادم است..
    خدایش بیامرزد

    قورباغه های لزج
    عجب معلم تیزی:)
    دنبال شدید:)
  • محمدمهدی یوسفی
  • :))
    من دیگه حرفی ندارم :D
    یادمه یه بار بچه ها سوسک پلاستیکی انداختن رو معلم بیچاره :-\
    :)))
  • فرناز فرزان
  • خخخخخخخخ
    عجب مچ گیری!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی