تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

یک قدم تا مرگ

جمعه, ۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۳ ب.ظ

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، ان شالله که بهت سلامتی میده 

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،


تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،

رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

نظرات (۱۰)

  • رفاقت به سبک شهید
  • نمیدونم چرا خودم را میگم ! خودم رو آماده نمیکنم برای مردن جوری زندگی میکنم انگار قرار نیست یان اتفاق برای من هم اتفاق بیفته
    ۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝
    ۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

    هم میهن ارجمند! درود فراوان!
    با هدف توانمند سازی فرهنگ ملی و پاسداری از یکپارچگی ایران کهن
    "وب بر شاخسار سخن "
    هر ماه دو یادداشت ملی – میهنی را به هموطنان عزیز پیشکش می کند.
    خواهشمنداست ضمن مطالعه، آن را به ده نفر از هم میهنان ارسال نمایید.

    آدرس ها:

    http://payam-ghanoun.ir/
    http://payam-chanoun.blogfa.com/

    [گل]

    ۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝
    ۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝
  • میثم علی زلفی
  • فَإِنِّی أُوصِیکَ‏ بِتَقْوَى اللَّهِ أَیْ بُنَیَّ وَ لُزُومِ أَمْرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ وَ الِاعْتِصَامِ‏ بِحَبْلِهِ وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ‏ أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ مَوِّتْهُ بِالزُّهْدِ وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ وَ ذَلِّلْهُ بِالْمَوْتِ‏ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیَا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ‏ وَ اعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَهُ وَ سِرْ فِی بِلَادِهِمْ وَ آثَارِهِمْ وَ انْظُرْ مَا فَعَلُوا وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا فَإِنَّکَ تَجِدُهُمُ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّةِ وَ حَلُّوا دَارَ الْغُرْبَةِ وَ نَادِ فِی دِیَارِهِمْ أَیَّتُهَا الدِّیَارُ الْخَالِیَةُ أَیْنَ أَهْلُکِ ثُمَّ قِفْ عَلَى قُبُورِهِمْ فَقُلْ أَیَّتُهَا الْأَجْسَادُ الْبَالِیَةُ وَ الْأَعْضَاءُ الْمُتَفَرِّقَةُ کَیْفَ وَجَدْتُمُ الدَّارَ الَّتِی أَنْتُمْ بِهَا أَیْ بُنَیَّ وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاک‏

    پسر جان! سفارشم به تو این است که: جانب خدا را رعایت کن، از فرمان او سرنپیچ، دل را به یاد او و تمسک به ریسمان او (قرآن) آباد کن، کدام وسیله از آنچه ترا با خدا پیوند دهد استوارتر است که به آن بیاویزى.
    دل را با پند و نصیحت زنده کن، با زهد و پارسائى بمیران، با یقین تقویت کن، با یاد مرگ رام کن، به فنا و ناپایدارى زندگیش معترف ساز، به فجایع دنیایش بینا گردان، از سطوت روزگار و دگرگونیهاى بیحد و حسابش برحذر دار، سرگذشت پیشینیان را بر او عرضه کن، مصائب گذشتگان را بیادش آر، در شهر و دیار و آثار آنان سیاحت کن و بنگر که چه کردند؟ کجا بار افکندند، از چه عزیزانى دل شستند، و رفتند تا دریابى که دوستان را تهى، سکنه و بجاى نهادند، و به دیار غربت مسکن گزیدند. در آن محله بانگ زن، که اى سراى خالى و اهلت کجایند؟ سپس بر سر آن گورها درنگ کن و (به آن جسدهاى متلاشى) خطاب کن: اى پیکرهاى فرسوده و اندامهاى از هم پاشیده، سرائى را که در آن منزل گزیدید چگونه یافتید.
    پسر جان! توهم عن قریب چون یکى از آنان خواهى بود، پس آرامگاه خود را آباد کن، آخرتت را به دنیا مفروش
    تحف العقول / ترجمه جنتى، متن، ص: 113
  • مــ. مشرقی
  • و فهمیدنش چه ایمان قوی ای میخواد!
    منم خیلی وقتا این قضیه رو فراموش میکنم و کارایی میکنم و جوری زندگی میکنم که انگار همه میرن و فقط من زنده میمونم!
    حق
    دیشب تو مراسم فکر می کردم شاید حتی به آخر مراسم هم نرسم..
    شاید به شب بیست و سه نرسم..
    نمی دونستم چی کار باید کرد!
    کاش بیدار شیم..
    چه خوب!
    مرگ را باور داشت و فهمیده بود رفتن را.
    و داشت خود را برای چگونه رفتن مهیا می کرد.
    اگه همه اینطور فکر میکردن دنیا گلستان بود
  • سید محمد رضی زاده
  • کل من علیها فان..
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی