تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

آرتور شاه

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۷ ق.ظ

هیچ وقت اون کریسمس یادم نمیره!

وقتی به دنیا اومدم پدرم اسمم رو گذاشت آرتور،به خاطر علاقه ای که به آرتورشاه داشت!هر وقت بغلم می کرد می گفت آرتورشاه،پسرم تو باید سعی کنی همیشه برنده باشی.

برخلاف حرف پدرم من همیشه یه بازنده بودم،این قابلیت رو از بچگی نمایان کردم،اما در همسایگی ما خانواده ای زندگی می کردن که یه پسر هم سن و سال من داشتن،بدجوری بهش حسودیم میشد،اسمش سام بود،از اون بچه خوشگل ها که انواع و اقسام خوش شانسی ها رو به ارث بردن.

من و سام تو همه مسابقاتی که توی شهرمون برگزار می شد شرکت می کردیم،از شنا و دوچرخه سواری گرفته تا نقاشی!پدرم همیشه بین تماشاچی ها بود و فریاد میزد،آرتور شاه،آرتور شاه!

اما من هیچ وقت نبردم و همیشه سام قهرمان می شد،بعد از هر شکست احساس می کردم پدرم چند سال پیرتر شده!

تا اینکه یه روز ما رو واسه گروه سرود شب کریسمس انتخاب کردن،قرار بود در سرود فقط یه نفر تک خوانی کنه،به خاطر همین رقابت شدیدی بین من و سام درگرفت،تا جاییکه مربی روزی چند ساعت با ما تمرین می کرد،اما آخر سام انتخاب شد،دوست داشتم بزنم گردنش رو بشکنم

سرشار از مالیخولیا برگشتم خونه و راستش نتونستم به پدرم بگم باز شکست خوردم،گفتم من انتخاب شدم و شب کریسمس من تک خوانی می کنم،چشم هاش شروع کرد به برق زدن و گفت آرتور شاه!

شب کریسمس رسید و می دونستم که اگه حرکتی نزنم بدون شک پدرم سکته می کنه،واسه همین چند ساعت قبل از اجرا با یه نقشه از پیش کشیده شده وقتی سام رفت تو انباری تا لباس عوض کنه،در رو از پشت روش قفل کردم و کلید رو انداختم توی توالت و سیفون رو کشیدم!

اون شب کلی تماشاچی اومده بود،تا چند دقیقه قبل از اجرا منتظر سام موندیم و وقتی مربی دید خبری ازش نیست به من گفت تو بخون،بال درآوردم،بالاخره یک بار هم که شده داشتم برنده می شدم،ولی ناگهان سروکله سام پیدا شد،نفهمیدم چطور در رو باز کرد ولی هرچی بود مربی گفت که سام بخونه

سرود شروع شد اما وقتی نوبت سام شد،نخوند،خیره مونده بود به کف زمین،مربی به من اشاره کرد،من خوندم،همه کلی کیف کردن،درطول اجرا نگاهم به پدرم بود،اشک می ریخت،حس می کردم توی دلش داره میگه،آرتور شاه

بعد از اینکه اجرا تموم شد،سام به بچه ها گفت که سرما خورده،اما فقط من میدونستم که سرما نخورده بود،من و سام دیگه هیچ وقت با هم حرف نزدیم

سام و خانواده اش از شهر ما رفتن و پدر منم فوت کرد،دیگه نه من توی مسابقه ای شرکت کردم،نه دیگه کسی بهم گفت آرتور شاه

چند سال بعد که سام رو دیدم گفت که قفل اون انباری رو پدرت شکست...

نظرات (۱۱)

آدم باید برای سعادت خودش،اول سعادت دیگرانو بخواد!
سلام علیکم
این درس، یک نکته تربیتی بود... هیچ وقت بچه رو اونقدر بزرگ نکنیم که برای رسیدن به خواسته اش، به کسی آسیب بزنه... :|
بنظرم نباید از آدما بیش از توانشون توقع داشت.
بسی دلنشین بود.
سلام مومن. جزاکم الله خیرا

ایام را صمیمانه تسلیت عرض می کنم...

مطلب قابل تاملی بود...احسنت...
نویستده خوبی هستید....
در طول داستان، همینطور که می خوندم هزار تا ادامه داستان تو ذهنم اومد به جز این مطلب...احسنت واقعا....
تصویر هم خیلی خوب...

این برادر-علیرضا دادرس- هم، با شما هم طریقند...
Mozouazad.blog.ir


عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام برادر بزرگوار 
بنده نوازی فرمودید ولی اینها نوشته این بنده نیست
آخرش چه شوکی بهمون وارد کردید
هنوز مو به تنم راسته
  • رفاقت به سبک شهید
  • واقعا قابل تامل بود ممنونم از شما
    سلام ساقی گرامی
    ممنون از اینکه سر زدید.
    داستان نویس تشریف دارید؟
    چند خط خوندم. اما الان حوصله ی زیاد نیست. سیو می کنم بعدا می خونم.
    یا علی
    التماس دعا
    بزرگی همیشه در اوج بودن نیست
    گاهی کوتاه اومدنه
  • علیرضا دادرس
  • سلام!
    بسیار زیبا بود!
    ماجرایی که همیشه و همه جا در جریان است و حداقل یک بار هرکدوم از ما داخلش میشیم!
    راستی شما رو دنبال میکنم. خوشحال میشم منو دنبال کنید!
    موفق و موید باشید !
    یاعلی!
    چه داستان کلید اسراری ای :)
    حاضر :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی