تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

دستکش

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۰ ب.ظ

دخترک با مادرش آرام/ گام می زد در خیابانهای سرد این جهنم شهر

دستهایش چون لبوی سرخ آن گاری/ صاحبش یک مرد پیر و خنده رو، اما شکسته از غم دوران

گرم نه سرد بود و سرد

گام ها شل شد /دخترک جاماند/ بازهم در پشت ویترینی

که برای جمله آمالش/یک حقیقت بود یک حسرت

آن مغازه پره زاشیایی ، جمله رنگارنگ / از عروسک تا کلاه وشال/ حتی پر ز دستکش های رنگارنگ

دستکشی در جمع رقصی کرد/ چونکه دستان کبود دخترک را دید

لحظه ای لرزید، با آنکه / خود برای رفع سرما بود

دخترک خندید، دستکش خندید/ هر دو آماده از برای دست دادن با دو دست خویش

سوی هم رفتند اما/مانعی شفاف مانع این وصل زیبا بود

شیشه با قلبی که جنسش سنگ خارا بود/ دخترک را راند اما

جای دستانش روی شیشه، /نه ، روی قلب سنگیش جا ماند

با صدای گاز ماشینی، خترک پشت سرش را دید/ دختری هم سن و سال او

از تمام چهره اش پیدا/ غم ندیده، ناز پرورده، فرود آمد

مادرش دستش گرفت و داخل آن قصر زیبا شد

پادشاه قصر از بیرون تماشا می کند / این نا جوانمردانه یورش را

دست غارتگر، سوی ویترین رفت/ چشم های دخترک مبهوت

دست برد ودستکش زیبای دختر را/ در میان بهت چشمانش

بی توجه به ، آرزوهایش/سخت  دزدید و بر آن نازدانه دختری دادش

که زدستانش نمایان بود حتی/ لحظه ای سرما ندیده، گرم بود و گرم

چشمهای دخترک پرشد/ چشمه ای جوشان/ وجاری شد دو رودی بر بلندای دو گونه

سرخ بودند نه از سرما، در غروب آرزوهایش

قطره ای از آن فرود امد و برف سرد بی احساس آب شد / آیا از خجالت؟/ من نمی دانم

آفتاب این صحنه را چون دید/ با تمام ضعفش از سرما/ چون زمستان بود

خواست تا آن روز سرد بی مروت را/ به تابستان بدل سازد/ با تمام قدرتش تابید

آب شد آن برفهای پر غرور و سرد/آما دستهای دخترک سرد بود و سرد

مادرش آرام خواندش دخترم زهرا/ می خرم من هم برایت دستکشی زیبا

دخترک فهمید ، مادرش دانست/ این برای گرمی دستان دختر بود

دستها همچون لبوی سرخ آن گاری/ گرم نه پر ز سرما بود


پ ن: این نوشته دارای ایرادات زیادیه ولی چون فی البداهه بود و خاطره خوشی رو برام تداعی

می کنه دلم نیومد تصحیحش کنم. زمان نوشتنش فاصله آماده شدن شام و پهن کردن سفره 

دانشجویی است .البته می خواستم سر تاریخش بگذارم که یادم رفت.

23/9/86خوابگاه شهرک امام خمینی رحمت الله علیه_ دانشگاه تبریز


شاید دو هفته ای در خدمتتان نباشم .

اگر نبودم. نایب الزیاره خواهم بود.

نظرات (۵)

من هم قریب به همین تاریخ قطعا در خوابگاه بودم اما ذهنم نه شعر سرود و نه داستان :)
اینجور متن ها خیلی برای خود آدم لذت بخش هستند.
من هم اولین داستانی که نوشتم، هیچوقت تغییرش ندادم هر چند پر از ایردات فراوونه....
پاسخ:
متاسفانه این ایرادات فراوان اولین بار نیست
کلاس پنجن بودم که توی داستان نویسی در قم سوم شدم
بعد  رها شد تا...
پر از ایرادیم
  • بانو ایرانی
  • تالیفاتتون عالی
    واقعا لذت بردم. همه رو خوندم. التماس دعا
    ما رو هم دعا بفرمایید
    پاسخ:
    سلام
    ممنون
    چشم حتما
    واقعاعالی ولبریزازاحساس بودکیف کردم چقدرزیبااحسنت
    امشب تاصبح خوابم نمیبره همش بغض همش گریه چقدر
    این داستان باحس درونم مینوازه
    ان شاالله به سلامتی بری عزیزم
    پاسخ:
    وای شما هنوز بیداری!!!
    یه دنیا ممنون
    والباقی سکوت و...
  • همسر سید علی ...
  • جالب بود که نوشته خودتان بود ...
    پاسخ:
    خدارو شکر...
  • فرناز فرزان
  • زیبا بود
    التماس دعا
    پاسخ:
    ممنون
    محتاجیم به دعا
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی