تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

داستان های کوتاه و عبرت های بلند

تالیفیه

اینجا مطالبی را می آورم که نوعا نوشته خودم نیستند ولی به نظرم زیبا رسیدند وحیفم آمد شما را در خواندنش شریک نکنم امیدوارم لذت ببرید.

طبقه بندی موضوعی

نان بیات

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۱ ب.ظ

خانم مارتا میچام صاحب نانوایی سر چهارراه بود.(از آن مغازه هایی که وقتی واردش می شوید و در را باز می کنید صدای جرینگ جرینگ زنگ به گوش می رسد).

مارتا پنجاه وپنج ساله بود.دو هزار دلار در بانک داشت.به همراه دو دندان مصنوعی و قلبی آکنده از حس همدردی و دلسوزی.بسیاری از آدمهایی که ازدواج کرده اند از این بابت یعنی داشتن حس دلسوزی و همدردی به گرد پای مارتا هم نمی رسند.

یکی از مشتریان نانوایی خانم مارتا مردی بود که هفته ای دو سه بار به مغازه می آمد و مارتا او را با دقت می پایید.مردی میان سال که عینک می زد و ریش قهوه ای اش را با دقت مرتب می کرد.

مرد انگلیسی با لهجه غلیظ آلمانی صحبت می کرد.لباسهایش کهنه و مندرس بود.با آن همه آثار رفوکاری و چروک شدگی در لباسش مرتب به نظر می آمد و رفتارش بسیار معقول و مودبانه بود.

همیشه دو قرص نان بیات می خرید.هر قرص نان تازه پنج سنت بود.اما با این پول می شد دو قرص نان بیات خرید.مرد به جز نان بیات چیز دیگری نمی خرید.

روزی مارتا متوجه لکه های رنگ سرخ و قهوه ای روی انگشتان مرد شد و فهمید که او هنرمند و بسیار فقیر است.حتما در اتاقی زیر شیروانی زندگی می کرد.تابلو می کشید.نان بیات می خورد.و در عالم خیال و رویا از نانوایی مارتا مواد غذایی خوشمزه می خرید.

مارتا اغلب اوقات وقتی سرگرم خوردن گوشت یا مربا و چای می شد آه می کشید و آرزو می کرد روزی فرا برسد که آن مرد فقیر هم به جای خوردن نان خشک در اتاق محقرش غذاهای خوشمزه بخورد.

از آنجایی که مارتا مهربان بود.روزی برای این که حدسش را در باره ی شغل آن مرد آزمایش کند تابلویی را که مدتها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان درست مقابل قفسه ها گذاشت.

تابلو منظره ی بسیار زیبایی را نشان می داد:ساختمانی با شکوه و مرمرین در پیش زمینه و در میان آب.بقیه تابلو چند قایق بود و زنی که دستش را در آب فرو برده بود.و ابرها و آسمان و سایه روشن های بسیار.

هیچ هنرمندی بی اعتنا از کنار این تابلو رد نمی شد.

دو روز بعد مشتری مورد نظر وارد شد.

-لطفا دو قرص نان بیات

در حالی که مارتا نان را داخل پاکت می گذاشت مرد گفت:خانم تابلوی قشنگی دارید!.

مارتا که از زیرکی اش حظ کرده بود گفت:بله من هم هنر را تحسین می کنم(خودش را سرزنش کرد :نه نباید به این زودی کلمه هنرمند را به زبان می آورد)و البته نقاشها را هم تحسین می کنم.به نظر شما تابلوی قشنگی است؟!

مشتری پاسخ داد:همین طور است،دست در آب!...دست نقره ای زنی زیبا در آب،در کنار ساختمانی از مرمر سفید...واقعا شعر است.آب،نقره...مرمر...خدایا چه کاری شده است!

سپس پاکت نان را برداشت،خم شد و بیرون رفت.

بله.او حتما یک هنرمند بود.مارتا تابلو را به خانه اش باز گرداند.

چشمان مهربان مرد،پشت عدسی عینک چه زیبا می درخشید!چه ابروهای پرپشتی!خدایا،آدم بتواند تابلویی را این چنین تجزیه و تحلیل کند،آن وقت با نان خشک،شکمش را سیرکند؟اما چاره ای نیست.معمولا استعداد آدمها به این راحتی کشف نمی شود.

چه خوب می شد اگر با استعدادها،با دو هزار دلار،یک نانوایی و قلبی مهربان حمایت می شدند.اما همه ی این ها رویایی بیش نبود.

مرد حالا دیگر هر وقت برای خرید نان به نانوایی می آمد گپ کوتاهی هم می زد.به نظر می رسید از سخنان دلنشین و مشتاقانه ی مارتا خوشش می آمد.

مرد همچنان به خرید نان بیات ادامه می داد.هیچ گاه کیک،کلوچه،یا نان قندی نمی خرید!.

مارتا احساس کرد مرد،روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شود.خیلی دلش می خواست چیز خوشمزه ای را به خرید هنرمند اضافه کند اما جراتش را نداشت.دل و جرات رویارویی با او را نداشت.

مارتا دامن ابریشمی با خال های آبی رنگش را می پوشید و پشت پیشخوان نانوایی می ایستاد.در اتاق پشتی مخلوط اسرارآمیزی از دانه های به و بوره را می پخت که خیلی ها از آن برای طراوت و زیبایی پوستشان استفاده می کردند.

روزی مشتری همیشگی وارد نانوایی شد.سکه اش را روی ویترین گذاشت و طبق معمول نان بیات سفارش داد.همین که مارتا به طرف نان بیات رفت،صدای زنگ و بوق،در خیابان بلند شد و ماشین آتش نشانی آژیرکشان رد شد.

مشتری سراسیمه به سمت در نانوایی رفت تا نگاهی به بیرون بیندازد.مارتا ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد.

در قفسه ی زیرین پشت پیشخوان،نیم کیلو کره ی تازه بود که فروشنده ی لبنیات،ده دقیقه ی پیش آن را آورده بود.مارتا با چاقوی مخصوص،به سرعت وسط نان های بیات را شکافت،مقدار زیادی کره در میان هر کدامشان گذاشت و دوباره آن ها را فشرد.

وقتی مشتری به مغازه برگشت،مارتا داشت کاغذ دور نانها می پیچید.

مشتری پس از گفت وگویی کوتاه از مغازه خارج شد.مارتا ذوق زده شده بود،هرچند اندکی هم دلشوره داشت.آیا زیادی شجاعت به خرج داده بود؟آیا آن مرد از دست او عصبانی می شد؟اما نه.نان و کره که زبان ندارند.هیچ کس هم نگفته که کره نماد وقاحت و پررویی است.

آن روز مارتا خیلی به این موضوع فکر کرد.هر بار لحظه ای را تجسم می کرد که مرد متوجه ترفند کوچک او می شد.

لابد قلم موها و تخته شستی اش را کنار می گذاشت.سه پایه اش هم آن جا بود و او سرگرم کشیدن اثری بود که هیچ نقص و ایرادی نداشت.بعد وقت ناهار آماده می شد که مثل هر روز نان خشک و آب بخورد که ناگهان-آه!

مارتا از خجالت سرخ شد.آیا آن مرد به دستی فکر می کرد که کره را لای نان گذاشته بود؟

ناگهان زنگ در نانوایی بی رحمانه به صدا در آمد.انگار کسی با عجله و سر و صدای زیاد وارد فروشگاه شد!

مارتا به سمت در شتافت.دو مرد آن جا بودند.یکی مرد جوانی بود که پیپ می کشید و مارتا تا به حال ملاقاتش نکرده بود و دیگری همان هنرمند محبوب او بود.

صورت هنرمند ملتهب بود.کلاهش نزدیک بود از روی سرش بیفتد و موهایش نامرتب بود.هنرمند با عصبانیت مشت هایش را به طرف مارتا بلند کرد و تکان داد.

بعد به آلمانی نعره زد:دیوانه!زن دیوانه!تو...تو زن ابله مرا بیچاره کردی!

مرد جوان کوشید او را از پیشخوان دور کند.

هنرمند با لحنی بی اندازه خشمگین گفت:از اینجا نمی روم.تا تکلیف این زن را مشخص نکنم از اینجا نمی روم.بعد با مشت،محکم روی پیشخوان کوبید و فریاد زد:شما کار مرا خراب کردید!

مارتا با ترس و لرز به قفسه ها تکیه داد و یک دستش را روی دامن ابریشمی با خالهای آبی رنگش گذاشت.

مرد جوان بازوی هنرمند را گرفت و گفت:خب برویم هر چه دلت خواست گفتی.سپس هنرمند عصبانی را برون برد.لحظه ای بعد خودش به داخل نانوایی برگشت.

مرد جوان به مارتا گفت:خانم به نظرم بهتر است بدانید که قضیه چیست.این مرد "بلوم برگر"است.او نقشه کش معماری است.ما با هم در یک دفتر کار می کنیم.

بلوم سه ماه است که روی نقشه ی جدید شهرداری کار می کند.یک جور رقابت نان و آبدار در میان بود.دیروز طرحش را تمام کرد.می دانید،طراح همیشه طرح اولیه اش را با مداد کار می کند.وقتی کار طراحی تمام شد،آن وقت خطوط را با تکه های نان خشک پاک می کند.نان خشک حتی از پاک کن هم بهتر است....

بلوم برگر از این جا نان می خرید.خب امروز،خب خودتان می دانید خانم،آن کره،خب طرح بلوم برگر دیگر به درد هیچ کاری نمی خورد مگر اینکه ساندویچ های راه آهن را با آن بپیچند!.

مارتا به اتاق پشتی رفت.دامن ابریشمی اش را در آورد و روپوش کهنه و قهوه ای اش را پوشید.بعد مخلوط دانه های به و بوره را از پنجره،داخل سطل زباله ریخت.

نظرات (۱۰)

  • پرواز سپید
  • :)
    پاسخ:
    :-!
  • سیده بانو
  • مرسی از دعوتتون
    چشم سر میزنم و میخونم...
    پاسخ:
    ممنون
  • ریش قرمز (میلاد)
  • عجب انتهایی ... [گل]
    پاسخ:
    ا هنری است و انتهای داستانهایش....
    داستان به مامیفهمونه که زودقضاوت نکنیم
    زودقضاوتهایمان رابه اجرانگذاریم
    وگاهی دلوزیهای مابی موردوبیجاست
    زیبابود
    پاسخ:
    بله
    متاسفانه من خودم زیادی دلواپسم و الان هم که دلواپسی بده

    نباید به جای دیگرا تصمیم گرفت
    :D
    پاسخ:
    :-D
    دو جمله پرسش و پاسخ می خواست تا خرابکاری نشه!
    پاسخ:
    متاسفانه ایشون نانوا بوده نه نویسنده....
  • بانو ایرانی
  • عالی
    پاسخ:
    ممنون
    اتفاقا این نویسنده است که به دور و برش دقت میکنه و از خودش تخیل میکنه (البته نه مثل این خانم پیش داوری و عمل و.. اینا )
    ولی نانوا باید خیلی اجتماعی تر باشه و با مشتری گرم بگیره و ...

    بلیا :)
    پاسخ:
    چشم 
    عجب انتهایی:)
    با نون پاک میکرده طرف:///
    پاسخ:
    اخر عاقبت کسی که بانون پاک کنه همینه


    اینم نتیجه اخلاقی:-D
    سه پاس:)
    پاسخ:
    ممنون
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی